تبليغاتX
گل یخ

گل یخ

"افکاره نیمه پراکنده دلم "

دلم تنگ است
دلم میسوزد از باغی كه میسوزد
نه دیداری نه بیداری
نه دستی از سر یاری
مرا آشفته می دارد چنین آشفته بازاری.........................

_ همین که سایه شوهرم همیشه بالای سرم باشه کافیمه ..

_ بخور و بخواب و برقص و بشکن و حال کن رفیق .. دنیا دو روزه ..

_ مامان .. لپ لپ میخوام .. چرا نمیخری ..

ــ این ترم قول میدم با تمام وجود همه رو پاس کنم ..

_ اگه کرایه یه کورس و صد تومن کردن .. هیچی نمیخوام ..

_ خدایا بچم نذار به این لعنتی معتاد شه ..

_ قرآن .. دین .. چادر .. حیا .. اینا شرطه ..

_ داداش رشتگاری ینی یه روز شارژ ..

_ واسه اینکه بابا رو راضی کنم یه راه بیشتر نمونده .. خودکشی ..

_ خدایا روزی میرسه تو تیم ملی باشم ..

_ لعنت به این زندگی که همش میره واسه اجاره خونه ..

_ آخه این چه قانونیه که پاپام نمیتونه سربازیمو بخره ..

_ ندا .. اگه یه کار پیدا کنم مطمئن باش میام خواسگاریت ..

_ مامانم گفته اگه دنبال خلاف ملاف برم عاقم میکنه ..

_ سعید .. امروز تا کسی نیومده بیا باشگاه تا بدنتو بسازم ..

_ خدایا یعنی میشه حبسم تموم شه ..

_ محمودی .. این دفعه حواستو جمع کن .. پول زیادی توشه ..

_ مامان .. کله گنجشکی میتونه تا ساعت ده باشه ..

_ خدایا اگه این سفر و برم هیچی ازت نمیخوام ..

_ بچه .. صدای اون لعنتی و کم کن سرسام گرفتم ..

_ خدایا شفای بچمو از تو میخوام ..

_ بر و بچز امشب بساطمون رواله دیگه .. ها ..

_ باور کن تقصیر ترافیک اعصاب خورد کن بود .. ببخشید ..

_ بازم که دروغ میگی مرتیکه عوضی .. برو گمشو پولمو بیار ..

_ سیستم ماشینم خفنه .. نه .. تازه انداختم بالاش ..

_ آقا اینقدر چونه نزن .. اصلا نمیدمش ..

_ این دختره پدرسگ باز دیر اومد خونه ..

_ ...

شلوغی افکارت تا کجا ..

روان پریشی ذهنت تا چه حد ..

خدایا ..

خسته شدم ..

بریدم ..

نذار با این سن و سال تارک دنیا بشم ..

مگه خودت نگفتی که

 راه رسیدن به سعادت اخروی .. گذر از این دنیای واهیست ..

پس کمکم کن ..

من به دنبال راهم ..

راهی که سرانجامش تو باشی ..

و پیمودن این راه جز با توشه رستگاری میسر نیست ..

خدایا ..

ناکجا آباد ایمانم را به کجای اعتقادم به تو پیوند بزن..

و نگذار ..

...

...

و نگذار هر از گاهی سایه ی شوم شیطان بر سینه ام نقش بندد ..

+نوشته شده در پنجشنبه 3 بهمن1387ساعت11:43 PMتوسط فائزه | |

I would do everything..I would give it up for  someone who would love me unconditionally, someone who would overlook my many flaws, accept me for me, and love me more than life.

WHY do I do this to myself? I beat myself up for things I can’t change..I try SO HARD to make people happy..I try so hard to be accepted.why? I still don’t know.. maybe because I am so nice/stupid.. .I just want to feel loved! I just want someone to come along with some superglue, and mend this broken heart..I just want someone to care about me for once..to hold me when I’m upset, to understand me..to accept the fact that I am not  happy, and it’s not anything they did or can change.

I need an intellectual, someone who understands my view point, and doesn’t try to change it. I need someone that will cherish my past as I do, because it makes me who I am now..
I need someone who likes to sit at home on the weekends, rent movies, and eat microwave popcorn..I need someone who will put up with me, I need someone who knows me well enough to realize that I need downtime to think about things, especially when I am upset about something..

 

I need someone who knows when I am being serious and when I’m being sarcastic or joking around... I need somoene who will indulge me, allowing me to reach for my goals, but be there in that dark tunnel to catch me when I fall. I need someone who doesn’t want anything more than to be with me. I need someone who will tell me so.

I NEED LOVE!!

But right now, what I need, is a shoulder to cry on. Already, I’m alone. I have freedom, but I don’t want it.. I can go wherever I want, do whatever I want, but I don’t want to. These walls speak of good times. My broken heart still beats..I will go on, but I can’t fathom the idea of continuing life right now..it hurts too much.

I need a way out. I need someone, anyone to tell me it’s going to be ok. I need someone to hold me right now, but I don’t know who to call. It’s not as easy as picking up the phone..and call who? These friends around? Huh? You gotta be kidding.. they aint no real friends!! But you know what.. life is too short..I must be strong..I must go on..

I don’t know why I’m writing all of this, I suppose that its maybe I need to get the whole deal off my chest. I feel a little bit better, but I am loathing the fact that I will, again, be coming home to an empty bed, an empty apartment, an empty life.

I want to run away..far, far away..to a place where no one can hurt me again..where no one will bother me when i don’t want to be bothered..I want to hide..But there’s no hiding from my own mind..

I have never, ever wanted anything more that to be in a great relationship with someone whom truely cares about me..but never happened…

I often wonder what would have become of me if I made different decisions.. I don’t really regret what I have done though…

+نوشته شده در شنبه 20 مهر1387ساعت12:27 PMتوسط فائزه | |

امروز دلتنگم

دلتنگ از دنیایی که جز سیاهی در آسمان آن هیچ چیز نمی درخشد

دلتنگ از آدمهایی که جز کینه در قلبشان هیچ چیز نمی روید

دلتنگ از همه روزهای سیاه

از همه آسمانهای بی ستاره

از خودم

از روزم

از روزگارم

می نویسم

برای قلبی که شکست و دستی که دیگر توان نوشتن ندارد

می نویسم

از سرابی که همه هستی ام را به یغما برد

از گردابی که تمامی شکوفه های امیدم را بلعید

و از طوفانی که خانه آرزوهایم را ویران ساخت

می نویسم

از بغض

از سکوت

از هر آنچه باید بشکند

می نویسم

از دردهای التیام نیافته

از بغضهای بی صدا شکسته

برای قلبی که شکست و دستی که دیگر توان نوشتن ندارد

می نویسم

از تو

و از فاصله ای که بین ماست

که گویا ناپیمودنی ترین فاصله دنیاست

+نوشته شده در سه شنبه 19 شهریور1387ساعت2:25 PMتوسط فائزه | |



باورت داشتم از روز نخست،

آمدی تا باشی،

و پر از شعر،

پر از همهمه بودی،

اما،

هیچ حرفی نزدی،

پر از گفتن دلدادگیت،

پراز زمزمۀ عشق به دریاشدنت،

باز حرفی نزدی،

و فقط خندیدی،

خوب من،

میفهمم

از دو چشمت همۀ حرف تو را،

بی کلام اینجا باش.

آخر اینجا بودن،

نیست محتاج صدا.

بودنت با دل من،

بی صدا هم زیباست.

+نوشته شده در دوشنبه 18 شهریور1387ساعت9:21 AMتوسط فائزه | |

کفشهایم کو...؟

میخواهم به حیاط بروم...باران میاید ...بوی لطیفی است

می اندیشم به دلتنگی ام...اه چه دلتنگت هستم...

کاش قدری دیگر حر فم را می شنیدی...

موهایم خیس شده است ...سرد است اما حس تو گرم

راستی فردا روز دیگریست...

می گویم دوستت دارم...می روم

چشمهایم خیس است

باران می بارد...

+نوشته شده در شنبه 26 مرداد1387ساعت11:49 AMتوسط فائزه | |

من در این گوشه’ ویرانه به تنهایی خود می نگرم... مرا یاد کن که دیری ست از خاطره ها رفته ام...مرا به سوی خود بخوان.
بگذار سخن بگویم که روزگاریست مهر خاموشی بر لب زده ام و در هیاهوی بی کسی گم
گشته ام.
دستانت را به دستانم بسپار که دلم هوای تو دارد....
مرا به حال خویش رها مکن.... آخر شکسته بال پروازم...

محتاجم..
محتاج همراهی’ "تو".......

+نوشته شده در پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت9:38 PMتوسط فائزه | |

 

گاهي اوقات، انسانها دوست دارند بدانند كه

كسي نيازمندشان است

كه مهمند

كه محبوبند،

مي‌خواهم به تو بگويم كه اگر چنين احساسي داشتي

دوست دارم هماني باشم كه مي خواهي

كه نيازمندت هستم

كه مهمي

كه محبوبي

كه دوستت دارم...

+نوشته شده در شنبه 19 مرداد1387ساعت11:13 AMتوسط فائزه | |

مي خواهم بنويسم

ولي نميدانم شعر است؟!

نظم است؟!

نمي دانم!

ولي ميدانم كه بايد بنويسم

آنگونه كه دلم مي خواهد

آنگونه كه يادت مي گويد

...

دلم تنگ است

دلم تنگ شده

خيلي تنگ

براي تو

براي بويت

براي آغوشت

براي با تو بودن

براي چشمانت

دلم تنگ است

ولي نمي دانم چگونه بگويم

نمي دانم اصلا بگويم يا نه؟

نمي دانم بگويم كه طاقت دوريت را ندارم؟

بگويم كه عاشقي سخت است و شيرين؟

بگويم كه عاشقي همان ويس است و رامين؟

بگويم كه عاشقي داد و بيداد دارد؟

چه بگويم، دلم در خيالش با تو آرزو ها دارد

ولي امشب دور از تو چه غصــــــه ها دارد!

+نوشته شده در سه شنبه 8 مرداد1387ساعت5:14 PMتوسط فائزه | |

ميخواهم بنويسم...
اما از چه؟از کي؟
و براي چي؟...
وجود ملتهبم در انتظار گذشت لحظه هاست...
اما براي شنيدن چه کلامي؟...
مي خواهم بنويسم...
از تو..
از اين نيامدن و قصد رفتن کردنت..
مي خواهم بنويسم اما دستهايم مي لرزد...
چه کردي با من؟...
چه خواستم ز تو که دريغ ميکني؟....
چه خواستي که نکردم؟...
غم نبودنت به جانم نيشتر ميزند...
اما درماني نيست که به مقابلش روم...
آخر تو تنها اميد بودي...
تنها دعاي شبانه ام...
مي خواهم بنويسم...
از چشماني خيس و دلي در اندوه نشسته...
از آرزوها و دعا هاي بيهوده...
هنوز دستانم ميلرزد ...
اما باز هم مي خواهم عقده نشکفته ي دل را با نوشتن باز کنم....
نمي نويسم چگونه مي پرستمت...
مي نويسم که مردنم را در پايت باور نداري...
مي نويسم که من همان جزيره متروک بودم...
اي که بي من قصد رفتن مي کني...
مي خواهم بنويسم اما چه سود؟...
تو که نخوانده دوررش مي اندازي....
چه سود از نوشتن وقتي گريه هايم نتوانست تو را از رفتن باز دارد..
ديگر نمي خواهم بنويسم ...
ديگر نمي خواهم بگويم چه قول ها دادي و چه قسم ها خوردي...
نمي خواهم بنويسم که چگونه دستي که به نياز بسويت دراز شده بود...
رد کردي...
نمي خواهم بنويسم که مي تواني فراموش کني ...
اما نا نوشته مي داني که هرگز فراموش نخواهم کرد........

+نوشته شده در دوشنبه 10 تیر1387ساعت2:34 PMتوسط فائزه | |

 

ابري نيست.

بادي نيست.

مي‌نشينم لب حوض:

گردش ماهي‌ها، روشني، من، گل ، آب.

پاکي خوشة زيست.

 

مادرم ريحان مي‌چيند.

نان و ريحان و پنير، آسماني بي ابر، اطلسي‌هايي تر.

رستگاري نزديک : لاي گل‌هاي حياط.

 

نور در کاسة مس، چه نوازش‌ها مي‌ريزد!

نردبان از سر ديوار بلند ، صبح را روي زمين مي‌آرد.

پشت لبخندي پنهان هر چيز.

روزني دارد ديوار زمان ، که از آن، چهرة من پيداست .

چيزهايي هست، که نمي‌دانم .

مي‌دانم، سبزه‌اي را بکنم خواهم مرد .

مي‌روم بالا تا اوج ، من پراز بال و پرم .

راه مي‌بينم در ظلمت ، من پراز فانوسم .

من پراز نورم و شن

و پر از دارو درخت .

پرم از راه ، از پل ، از رود ، از موج .

پرم از ساية برگي در آب:

چه درونم تنهاست .

+نوشته شده در جمعه 24 خرداد1387ساعت1:44 AMتوسط فائزه | |